هنوز یاد چشمان آبی اش در دلم دریایی از آرزوست
هنوز هم ....
وقتی نگاهم را دزدانه به اعماق نگاهش می انداختم و با دقت به خاطراتش
گوش می دادم خوب یادم هست خیلی خوب او می گفت و من غرق در
دریای نگاهش:
کلاس چهارم بودم . پدرم مخالف ادامه تحصیل من و بقیه بچه هایش بود .اما من مصمم بودم که درس بخوانم. می گفت برو کارگری کن برو کار کن ....اگر نه حق ورود به خانه مرا نداری. پدرم بود و کاریش نمی شد کرد باید اطاعت می کردی و اگر نه از غذا خبری نبود. اما اینبار من مصمم بودم .می دانستم که باید ادامه بدهم و همین برایم کافی بود. پس گفتم چشم ....اما ته دلم گفتم نه. و دزدکی به ادامه تحصیل خود ادامه دادم . روزها کار می کردم وشبها درس می خواندم. تا اینکه پدرم فهمید.و از خانه اش اخراج شدم. حالا روزها کار می کردم و شبها فقط برای خواب به منزل خواهرم می رفتم. تا اینکه بالاخره موفق شدم دیپلم بگیرم. وبرای ورود به دانشگاه ثبت نام کردم. از قضا به پزشکی علاقه داشتم.و سعی من بر این بود که در این رشته قبول شوم و ادامه دهم.با لطف خدا و تلاش زیاد قبول شدم و تا سال سوم پزشکی را بدون هیچ مشکلی خواندم .....اما...
به نگاهش خیره نگاه می کنم دلم می گیرد . با غمی به نگاهم پاسخ می گوید و ادامه می دهد:
مشکل قلبی داشتم از همان بچگی ها مشکل داشتم. سال سوم دانشگاه کارم به عمل جراحی کشید. و عمل قلب باز انجام دادم و بعد از آن دیگر نتوانستم به درس ادامه دهم.وارد بسیج شدم . جنگ ایران و عراق بود . هنوز هم دل خوشی برای رفتن به خانه پدری نداشتم و تنها دل خوشی ام دیدار مادر مهربانم بود. و به عشق او هر از چند گاهی به خانه می رفتم. چند روزی می ماندم و دوباره به خط پشت جبهه بر می گشتم. بعد از جنگ و مرگ مادر مهربانم دیگر طاقت نیاوردم از کرمانشاه رفتم. رفتم شیراز و آنجا در بخش اداری بیمارستان مشغول کار شدم.با راهنمایی یکی از همکاران با یکی از دختران فامیلشان ازدواج کردم.

خوشحال می شوم و با لبخند به او نگاه می کنم. سرش را پایین می اندازد و ادامه می دهد:
اما زندگی کوتاهی بود و خیلی زود با مرگ همسر و فرزندم به پایان رسید.دیگر تحمل ماندن در شهر غریب را نداشتم . با تشویق خواهرم به کرمانشاه برگشتم. ولی دیگر هرگز ازدواج نکردم.
به پایان ماجرا رسیدیم و دلگیر از داستانش لبخندی غمگین تحویلش می دهم.هنوز هم یاد چشمان آبی اش مرا به اقیانوسی از احساسات آبی و دریایی اش می برد. هنوز..... و رویاهای کاغذی ام را به دست باران دلم می سپارم و.....
نیست پایان داستان من و چشمان تو را
می کشدم غم هر لحظه ی پایان تو را

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:6 توسط مینو
|


