تبليغاتX
نیلوفری آبی
 

هنوز یاد چشمان آبی اش در دلم دریایی از آرزوست

هنوز هم ....

وقتی نگاهم را دزدانه به اعماق نگاهش می انداختم و با دقت به خاطراتش

گوش می دادم خوب یادم هست خیلی خوب او می گفت و من غرق در

دریای نگاهش:

کلاس چهارم بودم . پدرم مخالف ادامه تحصیل من و بقیه بچه هایش بود .اما من مصمم بودم که درس بخوانم. می گفت برو کارگری کن برو کار کن ....اگر نه حق ورود به خانه مرا نداری. پدرم بود و کاریش نمی شد کرد باید اطاعت می کردی و اگر نه از غذا خبری نبود. اما اینبار من مصمم بودم .می دانستم که باید  ادامه بدهم و همین برایم کافی بود. پس گفتم چشم ....اما ته دلم گفتم نه. و دزدکی به ادامه تحصیل خود ادامه دادم . روزها کار می کردم وشبها درس می خواندم. تا اینکه پدرم فهمید.و از خانه اش اخراج شدم. حالا روزها کار می کردم و شبها فقط برای خواب به منزل خواهرم می رفتم. تا اینکه بالاخره موفق شدم دیپلم بگیرم. وبرای ورود به دانشگاه ثبت نام کردم. از قضا به پزشکی علاقه داشتم.و سعی من بر این بود که در این رشته قبول شوم و ادامه دهم.با لطف خدا و تلاش زیاد قبول شدم و تا سال سوم پزشکی را بدون هیچ مشکلی خواندم .....اما...

به نگاهش خیره نگاه می کنم دلم می گیرد . با غمی به نگاهم پاسخ می گوید و ادامه می دهد:

مشکل قلبی داشتم از همان بچگی ها مشکل داشتم. سال سوم دانشگاه کارم به عمل جراحی کشید. و عمل قلب باز انجام دادم و بعد از آن دیگر نتوانستم به درس ادامه دهم.وارد بسیج شدم . جنگ ایران و عراق بود . هنوز هم دل خوشی برای رفتن به خانه پدری نداشتم و تنها دل خوشی ام دیدار مادر مهربانم بود. و به عشق او هر از چند گاهی به خانه می رفتم. چند روزی می ماندم و دوباره به خط پشت جبهه بر می گشتم. بعد از جنگ و مرگ مادر مهربانم دیگر طاقت نیاوردم از کرمانشاه رفتم. رفتم شیراز و آنجا در بخش اداری بیمارستان مشغول کار شدم.با راهنمایی یکی از همکاران با یکی از دختران فامیلشان ازدواج کردم.

خوشحال می شوم و با لبخند به او نگاه می کنم. سرش را پایین می اندازد و ادامه می دهد:

اما زندگی کوتاهی بود و خیلی زود با مرگ همسر و فرزندم به پایان رسید.دیگر تحمل ماندن در شهر غریب را نداشتم . با تشویق خواهرم به کرمانشاه برگشتم. ولی دیگر هرگز ازدواج نکردم.

به پایان ماجرا رسیدیم و دلگیر از داستانش لبخندی غمگین تحویلش می دهم.هنوز هم یاد چشمان آبی اش مرا به اقیانوسی از احساسات آبی و دریایی اش می برد. هنوز..... و رویاهای کاغذی ام را به دست باران دلم می سپارم و.....

 نیست پایان داستان من و چشمان تو را

 می کشدم غم  هر لحظه ی  پایان تو را

 

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:6 توسط مینو | tempfa.com
 

من از یاخته شدن ساقه ها نوشتم و دست ترد آن

و تو باریدی

باریدی

شاید.... برای اینکه سیرابم کنی

برگ شدم و خود را به دست تو سپردم

باد شدی  و رفتی...... در دوردست و رفتی

دور

دور

و من باریدم و ...... هر لحظه ام را نوشتم

با نگاهم

با درونم

نه دیگر دیر شده

رفته ای تا باشی و بخوانی رفته ایی و .....

باد آخر ترا برد به دور دست

دورها

دور....

شاید برگردی.....

شاید بیایی و مرا ببینی که ساقه هایم خ....

باید بیایی و ببینی که باغ دلم بی باغبانش همیشه دلتنگیش را می تراود

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:40 توسط مینو | tempfa.com

سلام

این بار تصمیم گرفتم یه مطلب متفاوت بزنم این داستان که الان می نویسیم داستان کسیه که با تمام وجودم براش احترام قائلم و دوستش دارم.

 

یه روز از مزرعه انتظارش پرنده ایی کوچک گذشت . یه روز که خیلی تنها بودو احساس بی کسی می کرد.

اون روز حتی از فکرشم خطور نمی کرد که کسی هست که با تمام وجود دوستش داره و حاضره برای یه لحظه بودن در کنارش بودن جانش رو هم فدا کنه.

او آمده بود تا با خود رویاهای رنگین . خواب آرامش را بیاورد...........

حالا چشمهایی بود چشمهایی که پر بود از تازگی . طراوت . و جاری بود تا بی انتهای احساسش.

اما پرنده فقط از مزرعه گذشته بود.با این همه تنها و تنها  بااو بود که تنهاییش بالاخره معنا پیدا کرده بود. در دورترین نقطه افق. در انتهای بازار غروب . چشمهایی داشت همیشه منتظر.همیشه غروب لحظه دیدار بود و پایان انتظار و این نقطه زیبای زندگی مترسک بود....حالا دیگر طلوع آفتاب معنایی دیگری داشت. و خورشید ساعت پرکشیدن لحظه ها را تا دیدار تفسیر می کرد.

 صبحها . شبها می گذشت و او بی قرار غروب بود.....

تا اینکه فهمید بالاخره فهمید که عاشق عشقی نافرجام شده .پرنده کجا مترسک کجا....

آواز پرنده مال او نبود و نه حتی حال  و هوای پرکشیدنش . نه حتی لحظه های آسودگیش روی شانه های پوشالی او............

آری مترسک همیشه مترسک بود با قلبی به ظاهر پوشالی. با دستهایی جارویی. با لباس عاریه از کشاورز............. و کلاهی که سیاه بود

 می شود دوباره از نو داستان دیگری نوشت آری می شود اگر فرض کنیم مترسک صاحب قلب و پرنده صاحب قلب مترسک و ................. و دوستی این دو می شود ادامه داشته باشد می شود نوشته شود اگر بخواهیم . اگر بدانیم که دوست داشتن زیباست.

اگر یادمان باشد همه آدمیم همه می توانیم از خود بگذریم نه از دیگران.........

 

tempfa.com نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:41 توسط مینو | tempfa.com
 

 

گفتم و درد دلی که دیگر توانایی تحمل این همه را نداشت با تو گفتم و این بار دیدم که تو سوختی و آتش گرفتی ......... حیف که سوختنت در صبحی بود که من در خواب غفلت بودم و پس از ساعتها اشک و آه و زاری به درگاه حقیقت به خوابی نه چندان آشفته رفته بودم و تو پس از شنیدن دردی که نه یارای گفتنش مانده و نه تاب تحملش آرام و ساکت سوختی.... باورم نمی شد که پروانه ها بعد از شنیدن دل گفته های آدمی  مثل من می میرند..... آتش گرفتم وقتی دیدم بی رحمانه برای تو ای زیبای پرواز درد دل کردم و ندانسته تو را به دست سوختن سپردم............

پس من چطور باید تحمل کنم دردم را آدم بودنم را و راهم را که چیزی جز پرواز نبوده چطور می توانم ......

آری تمام آینه ها در فراق تو سوختند

مرا به گرمی اشکم سرزنش نکن

 

 

.......

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 19:15 توسط مینو | tempfa.com
سلام ای مهربان مهربانم

سلام ای بهترین بهترین جانم

منم رویای روز سرد پاییز

منم مینوی دلخسته

منم تنها

منم تنهای بی برگشت

......

کجا هستی ؟

کجایی ای همیشه یاد تو در قلب من فصل بهاران

کجایی ای نگاهت ساده و صادق همیشه خوب و خندان

......

کنارم باش امشب دلم بعد از سالها

حصرت یک لحظه دیدن دارد و می خواهد

بعد بعض و گریه با تو باشد....

تو که هر لحظه با من بودی و نمی دانستم  چرا دورم ؟

.....

خیالت با من است امشب

نه تنهایم

که تنهایم خوشتر ز بودن بی خیالت.....

 

tempfa.com نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:12 توسط مینو | tempfa.com
 

این منم تنها نشسته بر سر دیوار زرد آخرین پاییز

این منم تنها ترین ....

تنها لباس گرم رویا بر تن شبهای بی برگشت خیس پاییز

 

 شاید از من بگذری تقصیر چیست؟

دل شکستن بهانه یست تقدیر نیست؟!!

 

می روی و می شوی یک خاطره در دست باد

در سکوتم می زنم بارها بارها فریاد

این منم تنها ترین

دختر بی  آفتاب  پاییزی

...........

 رفتی و از من نپرسیدی چرا؟! خیس خیسم از نگاه آینه

رفتی و بعد از تو شب ماند و من بی آسمان بی ستاره

می نویسم لحظه های تیره را

قبل رفتن هرگز از ماندن نگفتی 

لیک با عبورت

رفتنت

            می شکستم

                            می چکیدم 

                                         می نوشتم 

                                                         روح ترد و خسته ام را در لحظه های سرد پاییز

 

 

tempfa.com نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:9 توسط مینو | tempfa.com
 

معنی این همه انتظارم چه بود

این همه سال در بی قراری در جستجوی چه بودم

این روزها تمام فکر و حجم احساسم به من می گویند ....

می گویند پاییز برای این لحظه ساخته شده. برای اینکه بدانم انتظارم به سرانجام رسیده است

برای آنکه بدانم این همه سال بهاری ترین روزهایم را به بهای پاییز دادم.

و این روزهای سرد مهتاب گرمی بخش لحظه های نقره گون من اند.

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 16:8 توسط مینو | tempfa.com